تبلیغات
ادبیات فارسی

ادبیات اول دبیرستان 4

 ضمیمه‌ی درس هشتم

 

خطّ خورشید

 

قیصر امین پور

 

1ـ ظلم و ستم بی پایان بر جامعه حاكم بود.

 

2ـ خوبی‌ها مانند دفتری بود كه آن را پاره پاره كرده باشند.

 

3ـ همه‌ی مردم نگران و افسرده بودند.

 

4ـ روزگار افسردگی و غم و اندوه بود.

 

5ـ هر فرد مبارز

 

6ـ مانند حرف خطّ خورده‌ای بود

 

7ـ جلوه‌ای نداشت. (مفهوم: نبودن آزادی).

 

8ـ گرچه گاهی مبارزه‌ی

 

9ـ به پا می‌خاست و در برابر ظلم مبارزه می‌كرد

 

10ـ امّا به زودی شهید می‌شد

 

11ـ امّا باز در آن جامعه‌ی خفقان گرفته

 

12ـ ساواك و مزدوران شاه

 

13ـ سعی در پاك كردن خطّ امام خمینی را داشتند و قیام مبارزان را سركوب می‌كردند.

 

14ـ ناگهان از مشرق زمین، امام خمینی همچون نوری آشكار شد.

 

15ـ خون شهیدان

 

16ـ همه جا را روشن كرد

 

17ـ امام خمینی از مشرق زمین قیام كرد.

 

 

 

 

18ـ جامعه را دگرگون ساخت (انقلاب كرد)

 

ضمیمه‌ی درس نهم

 

پاسخ

 

محمّدرضا عبدالملكیان

 

ـ پسرم از من سؤال می‌كند، تو چرا می‌جنگی؟

 

ـ من تفنگم را در دست گرفته و كوله بارم را بر پشت بسته‌ام و خودم را برای رفتن به جبهه آماده می‌كنم.

 

ـ مادرم با آب، قرآن و آیینه مرا بدرقه می‌كند و با این كارش روشنایی و ایمان و امید دلم را فرا می‌گیرد.

 

ـ پسرم دوباره سؤال می‌كند: تو چرا می‌جنگی؟

 

ـ با تمام وجودم می‌گویم تا دشمن وطن و آزادی را از تو نگیرد.

 

درس داوزدهم

 

از كعبه گشاده گردد این در

 

نظامی

 

1ـ  وقتی آوازه‌ی عشق مجنون مانند زیبایی لیلی در جهان پیچید.

 

2ـ شانس و اقبال از مجنون روی برگردانید و پدرش در حلّ مشكل او، بسیار ناتوان شده بود.

 

3ـ همه‌ی اقوام و خویشاوندان، برای حلّ مشكل او، به چاره اندیشی پرداختند.

 

4ـ وقتی درماندگی پدر مجنون را مشاهده كردند ، برای چاره‌جویی به گفتگو پرداختند.

 

5ـ همگی به این نتیجه رسیدند، حلّ این مشكل و درمان این درد فقط با زیارت خانه‌ی خدا ممكن است.

 

6ـ خانه‌ی خدا، محلّ برآورده شدن نیاز همه‌ی مردم جهان و قبله‌گاه زمینیان و آسمانیان است.

 

7ـ وقتی كه زمان حج فرا رسید، پدر مجنون شتری آماده كرد و كجاوه‌ای بر روی آن نهاد.

 

 

 

 

 

 

 

 

8ـ پدر مجنون، با تلاش فراوان فرزند عزیزش را كه مثل ماهی زیبا بود در كجاوه نشاند.

 

9ـ پدر مجنون با دلی پر از درد به سوی خانه‌ی خدا آمد و چون غلامی به خانه‌ی خدا متوسل شد.

 

10ـ  پدر به پسر گفت : ای فرزندم، خانه‌ی خدا جای بازی و سرگرمی بیهوده نیست، عجله كن كه اینجا جای چاره اندیشی و درمان درد است.

 

11ـ بگو، خدایا كمكم كن كه از این كار بیهوده ( عاشقی ) رها شوم و به سوی رستگاری مرا توفیق بده.

 

12ـ بگو خدایا به فریادم برس كه به بلای عشق گرفتار شده‌ام و مرا از این بلا و گرفتاری رها كن.

 

13ـ مجنون وقتی سخن عشق را شنید اوّل گریه كرد ( به یاد لیلی) و سپس به كاری كه می‌خواست انجام دهد خندید.

 

14ـ مجنون مثل مار حلقه زده به سرعت برخاست و به حلقه‌ی خانه‌ی خدا متوسل شد.

 

15ـ مجنون در حالی كه حلقه‌ی كعبه را در آغوش گرفته بود، می‌گفت: امروز من مانند حلقه‌ی در كعبه، به تو متوسل شده‌ام.

 

16ـ خدایا، همه به من می‌گویند از عشق دوری كن اما این رسم دوستی و محبّت نیست.

 

17ـ خدایا تمام وجود من با عشق پرورش یافته است و نمی‌خواهم چیز دیگری جز عشق در سرنوشتم باشد.

 

18ـ خدایا، تو را به خداوندی‌ات و به عظمت و بزرگیت قسم می‌دهم ...

 

19ـ مرا در عشق به مرحله‌ای برسان كه لیلی و معشوق زنده بماند، اگرچه من خودم زنده نباشم. (مفهوم: بیانگر از خود گذشتگی مجنون ).

 

20ـ خدایا هر چند وجودم از عشق سرشار است، امّا مرا از این هم سرمست‌تر كن.

 

21ـ خدایا هر چه از عمر من باقی است بگیر و به عمر لیلی اضافه كن. ( بیانگر از خود گذشتی مجنون).

 

22ـ پدر كه به سخن مجنون گوش می‌داد، وقتی داستان راز و نیاز عاشقانه‌ی او را شنید، ساكت شد و سخنی نگفت.

 

 

 

23ـ پدر مجنون فهمید كه دل مجنون گرفتار عشق لیلی است و درد عشق او درمان ناپذیر است.

 درس سیزدهم

 

در امواج سند

 

مهدی حمیدی

 

1ـ هنگام غروب، خورشید سینه خیز و آرام آرام خود را پشت كوه‌ها پنهان می‌كرد.

 

2ـ نور زرد رنگ خورشید مانند گردی زعفرانی بر روی نیزه‌ها و سربازان می‌تابید.

 

**************

 

3ـ چهره‌ی روشن روز در تاریكی شب پنهان می‌شد ( شب فرارسید).

 

4ـ درآن شب تاریك، روشنی خمیه‌ی خوارزمشاهیان، پنهان می‌شد. (قدرت و شكوه حكومت خوارزمشاه از بین می‌رفت).

 

**************

 

5ـ اگر جلال الدّین امشب یك لحظه دیر اقدام كند، فردا صبح مغولان با كشتار خود همه‌ی ایران را پُر از خون خواهند كرد.

 

6ـ در اثر فتنه‌های تركان مغول و ریخته شدن خون ایرانیان از رود سند تا رود جیحون ( تمام ایران) به خاك و خون كشیده می‌شود.

 

**************

 

7ـ جلال الدّین در سرخی غروب خورشید، ایران را غرق در خون دید ( نابودی ایران را دید).

 

8ـ در آن غروب خورشید كه مثل دریای خون به نظر می‌رسید، زوال و نابودی خود را مشاهده كرد.

 

**************

 

9ـ كسی‌نمی‌دانست جلال الدّین در آن زمان به چه چیزی فكر می‌كرد، كه چشمانش از اشك خیس‌شد.

 

10ـ جلال الدّین مانند آتشی به سپاه دشمن هجوم آورد و در آن میدان جنگ از آتش هم سوزنده‌تر عمل می‌كرد. ( دشمنان را نابود كرد).

 

 

 

**************

 

11ـ جلال الدّین در آن میدان جنگ كه تیر و نیزه از آسمان مثل باران می‌بارید انگار قیامتی به پا كرده بود.

 

12ـ جلال الدّین در میدان جنگ كه همچون دریایی از خون شده بود در پی كشتن چنگیز بود.

 

**************

 

13ـ جلال الدّین با شمشیر برّنده و كشنده‌اش در میان انبوه مغولان كار عزرائیل را انجام می‌داد.

 

14ـ اما هر تعداد از سربازان مغول كه كشته می‌شدند تعداد بیشتری جای آن‌ها را می‌گرفت مانند درختی كه برگ‌هایش ریخته می‌شود و دوباره جوانه می‌زند.

 

**************

 

15ـ عكس ستارگان زیادی در میان امواج رود سند و به حالت رقص به حركت در می‌آمدند و نابود می‌شدند.

 

16ـ موج‌های بزرگ رود سند مثل كوه بودند كه در پی هم حركت می‌كردند و بالا و پایین می‌رفتند.

 

**************

 

17ـ رود سند، خروشان، عمیق، پهناور و پر از كف، دل تاریكی را می‌شكافت و حركت می‌كرد.

 

18ـ هر موجی از رود سند مانند نیشی بود كه در چشم جلال الدّین فرو می‌‌رفت و او را آزار می‌داد.(رودخانه‌ی سند برای جلال الدّین مانعی بزرگ بود.)

 

**************

 

19ـ از چشمان جلال الدّین اشك جاری بود و زندگی‌اش را ناپایدار و نابود می‌دید.

 

20ـ در میان امواج سفید و بی قرار رود سند فكر تازه‌ای به ذهن جلال الدّین رسید.

 

**************

 

21ـ شبی فرا رسیده است كه باید در راه دفاع از كشور، زن و فرزند خود را فدا كرد.

 

22ـ در برابر دشمنان باید ایستاد و جنگید و وطن را از اسارت دشمن ( مغولان) نجات داد.

 

**************

 

 

 

 

23ـ جلال الدّین گفت: ای موج سنگین و كف آلود! دهان خشم خود را باز كن.

 

24ـ ای رود نابودگر، كودكانم را در كام خود فرو ببر و درد بی درمان مرا درمان كن.

 

**************

 

25ـ جلال الدّین یك شبانه روز با سپاه اندكش با مغولان جنگید و خیلی از دشمنان را كشت.

 

26ـ وقتی كه سپاه دشمن او را محاصره كرد، اسب خود را مانند كشتی به داخل رودخانه انداخت.

 

**************

 

27ـ وقتی جلال الدّین از پس این جنگ دشوار برآمد و به راحتی از آن دریای عمیق گذشت.

 

28ـ چنگیز به فرزندان و یاران خود گفت: اگر انسان لازم است فرزندی داشته باشد، فرزندش مثل جلال‌الدّین باید شجاع باشد.

 

**************

 

29ـ آری گذشتگان ما كه قبل از این زندگی می‌كردند، با چنین فداكاری‌هایی راه ترك‌ها و عرب‌ها را به كشور بستند.

 

30ـ این داستان را به این خاطر برایت نقل كردم كه امروز قدر میهنت را بدانی و آن را خوار و بی ارزش نشماری.

 

**************

 

31ـ برای پاسداری هر وجب از خاك این سرزمین چه بسیار انسان‌هایی كه جان خود را از دست داده‌اند.

 

32ـ فقط خدا می‌داند كه به خاطر عشق و علاقه به وطن، چه بزرگان و افراد ارزشمندی جان خود را فدا كردند.

تاریخ ارسال : یکشنبه 16 فروردین 1394 02:01 ب.ظ | نویسنده : سینا بابایی

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال : سه شنبه 17 مرداد 1396 06:10 ق.ظ
An impressive share! I have just forwarded this onto a coworker who has been conducting
a little homework on this. And he in fact ordered me breakfast simply because I found it
for him... lol. So allow me to reword this.... Thank
YOU for the meal!! But yeah, thanks for spending time to talk about
this subject here on your website.
تاریخ ارسال : شنبه 19 فروردین 1396 11:58 ب.ظ
Thanks to my father who stated to me on the topic
of this webpage, this web site is genuinely amazing.

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر